اين همه هلهله و
همهمه و شور
مبارك بادت.
بستن پنجره ي سبز خيال
روي بن بست محال
بردنم از ياد
رفتنم بر باد
مبارك بادت
چشم در چشم مني
كشتن چشم حيا
مبارك بادت
بردن خاطره ها روي چهار پايه ي دار
كشتن بي رحمانه ي اين عشق نزار
مبارك بادت
رخت ناپاكي
كه برازنده ي اندام تواست
و زاييدن شر
كه به تكرار
فكر تو آبستنش است
مذهب جور و جفا
سقط حامله ي مهر و وفا
همه را به كنار
سوختن خرمن شعر
مبارك بادت.
محمد نظريان پور
بامداد29 ابان 86
تو چه مظهری كه ز جلوهی تو صدای صیحهی قدسیان
گذرد ز ذروهی لامكان، كهخوشا جمال ازل خوشا
ز شكنج زلف تو هر شكن، گرهی فتاده بـه كار من
ز گره گشائی زلف خود، تو ز كار من گرهیگشا
نفحات وصلك او قـدت، جـمرات شوقك فی الحشا
ز غمت به سینه كم آتشی كه نـزد زبانه كماتشا
چه جفا كه"جامی" خسته دل ز جدایی تو نمیكشد
قدم از طریق وفا مكش سوی عاشقان جفاكشا
عبدالرحمن جامي
سلام دوستان بهتر از جانم.
چند روزي هست كه مدام اين شعر زمزمه ي شب و روزم شده.اين اثر فوق العاده رو اقاي محسن نامجو
كه به جرات مي تونم بگم از نظر من و خيلي هاي ديگه جزء نوابغ موسيقي هستن خوندن بسيار زيبا و
دلنشين از اينرو برآن شدم تا هم شعر رووهم يه مطلب مفصل در مورد آقاي محسن نامجو بزارم ، كه حتما
در چند روز آينده اين كار رو خواهم كرد .توصيه مي كنم حتما آهنگ وتهيه كنيد اگه مطمئن بودم كه ايشون
راضي هستن حتما براي دانلود مي گذاشتم. كارهاي ايشون بسيار متفاوت از آنچه كه از موسيقي شنيديد
هست. پس توصيه مي كنم حتما چند بار آثارشونو گوش بديد تا زيبايي اين سبك از مو سيقي رو
بيشتر درك كنيد. البته نا گفته نماند كه ايشون به سبب سرو صداي زيادي كه كاراشون براه انداخت
مخالفان زيادي هم پيدا كردن كه به نظر بنده كاملا طبيعي است و حتما به رشد كاراي ايشون و
شناساندنشون به مخاطبان بيشتر كمك خواهد كرد. براي ايشون آرزوي موفقيت هرچه بيشتر دارم.
(منتظر بحث مفصل تر باشيد)
زیر این سایه غم
سیاه
سیاه
سیاه
سایه روشن
انگار نه انگار
سایه ی دوست کجاست؟
بس که این تاریکی.
پر از بی باکی ست
سایه ی دوست!!!
انگار نه انگار
چشم هم خسته از تاریکی
زیر این تاریکی
زیر بند سایه
یاد نور
انگار نه انگار
بس که این حجمه ی نور
همه را کرده عطا عشق و سرور
لیک تابی
زیر این تاریکی
انگار نه انگار
امتداد این نور
اخرش تاریکی ست
من که از اول دور
بسته بودست دو چشمم بر نور
اخر راه به اول بردم
حسرت بستن لب به سکوت
انگار نه انگار
نکند سایه دوست
سایه ی حسرت اوست
نکند این تاریکی
این غم
که شکسته ست پروبال و دلم
نکند سایه ی اوست
نکند این همه غم
نکند این همه سم
که سرا پرده جان را به اسارت برده است
به ته چاه زوال
به ته خط سیاه
نکند سایه ی اوست
این همه بی تابی
این همه بی خوابی
این همه بیماری
این همه عشق و علاقه
آخر این شد
سایه دوست....سایه غم شد.
مردم اینک
زیر بار شک
شک.! شک.!! شک.!!!
محمد نظریان پور.
بامداد 23 ابان 86
سلام دوستان عزیزم.
این بهترین و قشنگ ترین پست زندگی من هست و خواهد بود
بر حسب عادت توی این چند هفته گذشته دیشب که توی اینترنت می گشتم.یه سایتی رو دیدم که خیلی احساسات ادمو تحریک می کرد. من از کاری که مسئولین سایت و دانشگاه شهید بهشتی تهران و بیمارستان دکتر مسیح دانشوری انجام می دن
بسیار لذت بردم.
دوست ندارم یه نوشته عاطفی بنویسم چون اصلا نیازی نیست.ضمن اینکه خودمم قبول دارم که قلم توانایی ندارم.و فقط قلمو دست گرفتم تا دستام دیگه خالی نباشه.
اما به معرفت و انسانیت شما ایمان و اعتقاد دارم.
حتما به این سایت سری بزنید .
نفس نفس چرا زنی
فدای هر نفس شوم
به وقت رفتنم تورا
منم که یاد میکنم
به نوش جان دهم تورا
نفس نفس
گر که تنم جدا شود ز دام این
قفس قفس
دست طربناک من است به سان یک
رسن رسن
به سوی تو دراز می شود عزیز دل بدون اندکی
هوا هوس هوس
منم که خسته ام از این زمانه ی پر از
هوا هوس هوس
تویی که خوان گستری براین مسافرغمین
بی رمق رمق
مرا که شد فراغت جدایی از
بدن بدن
منم که بال می کشم به سوی تو
همین و بس
محمد-۹ ابان ۸۶
یاد باران
یاد برف و
یاد بوران
روز اول زمستان
روز چتر بندان
همه چتر بسته بودیم
که خدای مان را
همه شکر گفته باشیم
باز هم با همان لباس قرمز
مث هر سال
مث خورشید
تو میان جمع
مث بازارگرد زیبا
چه نمود کرده بودی
یادم اید همه سال
وقت باران
در روز چتر بندان
می دویدی این سو و ان سو
تا بیابی سر پناهی
می دویدی سوی من
تنه ی درشت من
سر پناهت
تو در اغوش
من , مدهوش
تو سکوت می کردی
ضربان قلب را
تو شنود می کردی
همه ارزویم این بود که تمام سال
همه روز , روز چتر بندان بود
ولی امسال
حیف افسوس
همه جمع گشته بودیم
پس کجاست باران
کوش برف و
کوش بوران
اسمان صاف
دل من گرفته انگار
"همه ابر های عالم در دلم می گریند"
اسمان صاف
چشم های من است بارانی
بارالها
همه سال صبر کرده بودم
تا رسد روز اول زمستان
روز چتر بندان
وتو امروز چه شاد می گشتی
همه رفتند
تو رفتی
من ماندم
روی زانو بنشستم
زار زار گریستم.
محمد نظریان پور
5 ابان 86
دوباره صبحی دگر آمد
نه خورشید
نه آسمان
نه من
نه تو
هیچکدام جور دیگری نیست
آن قشنگی صبحی را که می گفتی با تو بودن می اورد
کجاست پس؟
نمی دانی که هر روز پیر تر از قبل می شوی
موی سپیدت بیشتر
چروک صورتت نیز هم
دیگر پوستت هم مرا یاد هر چه لطافت است نمی اندازد
زمختی دستانت مرا یاد روزهای نداریم می اندازد
دیگر اغوشت هم گرم نیست
سردتر از همیشه هستم
انگار دوباره روزهای نداری فرا رسیده است
یادش بخیر روز هایی که
نه پول
نه خانه
نه ماشین
ونه.....
ان روزها تو زیبا بودی
زیبا ترین
اما کلامت تلخ بود
این تلخی کلام
هر دومان را پیروزشت کرده
اینک
آنچه نداشتیم....................داریم
انچه داشتیم.....................نداریم
ابان 86
در هنگامه ی تو
ته صف
ان مرد رمال خرقه پوش
من بدم غرق جنب و جوش
تو داستان آغاز کردی
همه مات و مبهوت
هنگامه ی تو غرق سکوت
های مردم
منه زیبا
منه سیمین تن کژدم
منه افسونگر هر خم
سالهاست که در شهر شما
شده ام نغمه ی عنقا
همه ی هر دم و هر لحظه ی عمرم
بشنیدم
من بدیدم
که دو دستی سوی من باز
همه خواهش
همه التماس و زاری
که چرا تو رحم نداری
که دو دست التماس
شده لحظه ای فشاری
من بدم سنگ
نه دلی بود مرا
نه نیازی
سخره ی من شده بودند به بازی
چه غرور کرده بودم
که منم که شهر را اسیر کرده بودم
های مردم
منه زیبا
منه سیمین تن کژدم
منه افسونگر هر خم
منه طناز
منه چون باز
شده ام شکار این بار
شده ام همه خواهش
همه التماس و زاری
که منم اسیر یاری
که نبرده است بویی ز گل وفاداری
چه قشنگ گفته بودی
که دهی جواب کبرم به خواری
تو سکوت کردی اینجا
مات و مبهوت
نگریستی ته صف
می رود مرد رمال خرقه پوش
محمد نظریان پور
آبان۸۶