انگار واقعا بوی سفر می اد. !!!
و صدای سوت ترن.
من دارم می رم مسافرت از ۲۴ آذر شاید برای ۳ روز . یک هفته.۳ هفته.
یا یک ماه.( دوست ندارم بگم ۳ ماه ) اما امیدوارم از یک هفته بیشتر نشه
منتظر من باشید... اگه دیر اومدم من رو فراموش نکنید.
توی این مدت نه به وبلاگ سر خواهم زد... نه ایمیل...
اما به زودی بر خواهم گشت.
پاینده باشید.
باد مي وزد.
به روي پشت بام كه مي روم انگار نا مهربان مي شود.
چه غم بار است ان سوي تر.
ذرات خاك هم انگار به جان هم افتاده اند.
نه..نه...!!!
انگار دارند بازي مي كنند.
شايد اين گردش گاه به گاه به دور هم..
براي گرفتن بوسه از لبان هم است.
آري شايد..!
شايد....
اين سوي تر
سينه بندهاي دختر همسايه هم
به بازي گرگم به هوا مشغولند.
چه خوب كه همه مشغولند.!!!
چه خوب كه همه مشغولند.!!!
بيا ما هم بازي كنيم....بيا ...بيا
اما نه ديگر قايم باشك..
كه اخرين بار كه من چشم گذاشتم..تو رفتي..
و ديگر پيدات نشد....
و من شنيدم كه مرد سبزي فروش پيدايت كرد...
همون كه به جاي سبزي علف مي فروخت و
هميشه بوي اسفناج مي داد...
همون كه بلد نبود اداي ممد خله رو در بياره.....
مي دوني چرا قمري مي گه موسي كو تقي؟؟؟
چون دوست نداره اداي كبوتر و در بياره........
.
.
.
كاش مي شد من هم سوار بال باد شم.....
پر بكشم نزديك خورشيد
ابر ها رو بزنم كنار و بگم:
دكي خورشيد من...
سلام خورشيد من....
اينقده چشمك نزن بلا...
اينقده پشت ابرا قايم نشو طلا....
فكر كردي دستم بهت نمي رسه؟!!
كور خوندي!
آره كور خوندي.!!!
خودمم ديگه كور شدم.
بسكه به در خيره موندم.!!!
سردم شد.
سرد سرد.
انگار مي خواد بارون بزنه.....
انگار مي خواد بارون بزنه.....
.
.
باز باران با ترانه...
مي زند بر خمر خانه...
يادم ارد روز مستي....
با دو جامي در دستي..
در دگر دستم تو مستي.
در دگر دستم تو مستي.
.
.
.
كاش باز هم بودي ...
اما ديگه نيستي...
كاش بودي تا برات مي گفتم:
كه انگور هنوز هم ميوه ي خوبي است...
كه غروب هنوز هم با من قهر است...
كه درخت ارزو بي بار مانده..
كه چشمانم براي دوستان چشم قورباغه ايت ديگر تره هم خورد نمي كند
و جغدمان ديگر اداي طوطي در نمي آورد..
آخه يك بار اسم تورو بد صدا زد.
منم كاكلشو قيچي كردم...
تا درس عبرت بشه براي همه ي دختراي همسايه
تا ديگه رو ديوار ننويسن:
( جغد حيوان نترسي است ) !!!
...
...
بيا از نردبان خاطره بالا بريم
اونوقت تو هر كجا كه باشي...
من هر كجا كه باشم...
مي تونيم از ديوار اسمون سرك بكشيمو
همو ببينيم....
بعد اونوقت من يه حب انگور مي دم بهت...
تا بري با هاش شربت درست كني....
بدي به دفتر شعرات تا جون بگيرن...
و فراموش كنند سياهي اسمان را...
و جنون مرا كه ابي است...
به نظاره نشينند
.
.
.
اري عزيزم....
تنهايي گاه اين هوا
حجم مي گيرد كه..............
اين هوا باد مي كند كه........
.
.كه من ممد خله مي شم....
وتو.......... گم توي ابديت
محمد نظريان پور
20/9/86
4:30 بامداد
خیلی خسته ام......
آخي
كوچيك بودي..........كوچيك ترتم كردن...
غمگين بودي.........غمگين ترتم كردن....
زخمي بودي...........رو زخمتم نمك پاشيدن
آخي
شاه پرات كه خيلي ساله ريختن....
اون يه نموره پرتم كشيدن...........
بذار ببرن.....بذار بكشن.......بذار بكشن....
آخه زندگي تو اين آشفته بازار كه سكه هاش بوي لجن مي دن...
همون بهتر كه ندارتر..............
اي بابا....
هر چي گفتيم.................... نشنيدن....
هر چي نوشتيم...................نخوندن...
اي بابا....
دلت خوشه ها..............اين همه هم بگي........
يكي نمي ياد بگه غمت به چند...........
دلت به چند..................................
پس همون بهتر كه ساكت تر...............
محمد نظريان پور
19 آذر 86
دكلمه ............دوستان من دكلمه ي وبلاگو همين گذاشتم بايد يه كم بيشتر
صبر كنيد تا لود بشه....
صداي بوق ترن نزديك است
اين روزها چه بوي سفر مي ايد
بوي سفر هميشه هميشه رنگ ازادي داشت
بوي سفر هميشه سبز بود و سبز
صداي بوق ترن مي آيد
وخواب مرا كه تا بوق سگ بيدارم.
به بازي مي گيرد
بازي كودكانه ي قايم باشك
1-2-3
زيباست
حتي بازي كودك خوابم با بوق ترن
حتي سفر با هر رنگ و بويي
ترن با هر سوتي
مسافرانش با هر چمداني
حتي دختران زشت كوپه بغل
همه زيبايند
حتي آنان كه مرا به محكمه خواهند برد
داوري كه مرا به قضاوت خواهد نشست
و ميله هايي كه هم بازي من خواهند شد
مرا به اسارت ببريد
اسارت تن به از اسارت روح است
روح در بند مرا ازاد كنيد
به خدا من كسي را نكشتم
من به سگي سنگ نزدم
به كلاغي فحش ندادم
سوسكي را لگد نكردم
گلي را پرپر نكردم
من فقط لب چشمه ي عشق
دو سه جرعه از آب گل الود ان نوشيدم
دل درد گرفته ي مرا دريابيد
ومرا به حال خود فرو گذاريد
با من كه از سبزي چمن آگاهم
از شكار آهو حرف نزن
با من كه زبان خورشيد را مي فهمم
از سردي سايه حرف نزن
با من كه اسمان را مي فهمم
از زندگي زير يك سقف حرف نزن
بحران يعني چه؟
بحران يعني سقف اسمان روي سر هر چه انسان تر آوارتر...
بحران يعني:
تنگي قفس فراختر از هر چه ازادي تر ...
بحران يعني:
صداي سكوت بلند تر از هر چه فريادتر...
بحران يعني:
صاف و ساده بودن
يعني من..... محمد
بحران يعني حق امضا محفوظ.....
محمد نظريان پور
18 اذر 86
كاش انجمن اراي دل مردم شهر
انجمن اراي دل ما مي شد
لحظه ي چند
به تكرار
ساكن اين حرم غرق تمنا مي شد
بر بلندين خرابات ما
تاجي از عشق هويدا مي شد
دست بر بربط و رقصان همه وقت
سوي اين سلسله ي مست چو شيدا مي شد
كاش مي شد دل مارا به اسيري مي برد
شاه اين شعر به تختش مي شد
كاش مي شد قلم از دست نگيرد اينك
كه دراويش لغت به غلامي ركابش مي شد
محمد نظريان پور
با تشکر ویژه از خانم فرزانه شیدا که به نوشته ها توجه دارن و راهنمایی
می کنند.
به وقت اعتزال
كام اعتراض
پاره ز فرياد سكوت
من همانم
همان تنگ آستين تنها نشين
واقف به گريه هاي مكرر بلبل
مدادم را ندادي
زبانم را ندادي
چه ساده طور بودم
كه طنين پرت
اينگونه تا به حال به چهچه ام واداشت
حال تو مداد را در كام گير
كه اينك من آن افتاده انگشتم كه
كه تنها حرفش همان سكوت است!!!
تنها نشين و
تنها مير
خواهم ماند.
محمد نظريان پور
بامداد 15 آذر(همین الان)
روزها از پي هم مي گذرد
اين چرخه ي تكرار گاه چه عذاب اور مي شود.
پاييز رسيد و تو هنوز نرسيدي
اين چه راه دشواريست
كه اسير پيچ و خم آن شده اي.؟!!!
برگ زردي شده ام بر درخت زندگي.
برگ طلايي افسون شده ي افسانه ي پاييزي
كه همچنان تو را به انتظار نشسته است.
كجايي؟!!!
تا بر آستان خاك بوسه نزده ام.
مرا درياب.
شامگاه 22 ابان 86
محمد نظريان پور
تفالي زدم به ديوان حافظ
اين اومد........
وقتي كه تبر برداشتي
تا به ريشه ي درخت زني
به بچه كلاغ زشت روي شاخه هم نگاهي بيانداز
شايد اگر لحظه اي به خوردن استكان چاي نشيني
تلخي اش كامت را
به ياد تلخي سقوط اندازد
خود درخت كه هيچ
كه سالها پابند آن لحظه است
كه تو او را سكه اي سازي
دهي دست كودك بازيگوشت
تا او.......................نه تو
سكه را به كودك فقيري دهد
كه آستين پيراهنش هنوز هم چرك دارد
چرك گرفته از دست نا تميز تو و دوستانت
همان كودك كه در صادقيه
انجا كه مردانگي پيوسته به مابقيه
به او كه زير اندازش همان حصيريست
كه تابستان و زمستان مراقب كتاب و دفترش است
دل برايت تنگ شده.....
آري عزيز دل
تو بنويس
بنويس
به تكراردر دفترت بنويس
در روزگار نامردمان و نا مردان
سقوط بچه كلاغ زشت هم عجيب نيست.
خداي من و تو مگر يكي نيست.؟
مگر خداي ما خداي تبرزن هم نيست؟
من و تو كه تبرمان مداد شكسته ي به آخر رسيده ايست
كه بچه كلاغ هم برايش قار نمي زند.
چه ظلمي مگر به گردون روا داشته ايم؟!!!
حصيرت را باز هم بيشتر بگستران
آنفدر كه جا براي دل من هم در كنارت باشد
در كنار تو و ان اقاقي ها ي نا مرئي
كه خدايمان بر مدادت چسبانده .
آري عزيزم بنويس
كه دستهايمان گرچه خاليست.
دلهايمان لبريز از اميد است........
7 آذر 86
صفاي دل شده مايه ي خنده
سگ باوفاي درون انگار مرده
هر چه دچارتر
چاره چمچاره تر
لعنت به صداقت
به سوز صداي رفاقت
دلم به آخرين هديه ات خوش است.
به اسيري اتاقم به تنهايي و سكوتش خوش است.
تو تحفه ي روزگاري
و شر تحفه ي تو
اي شر مادر زاد
گوش گير اين فرياد
من اينجا محكم و استوار خواهم ماند
پنجه در پنجه ي تاريكي ،غرقه ي نور خواهم ماند
پرده ي غم روزي آخر مي درم
فاتح تاريكي من خود خورشيد مي شوم.
من
خود خورشيد
مي شوم......
7 آذر 86
هر جا كه باشي
من در پي ات آواره ام
سر در گريبان راه زاد
اين جاده را هم پايه ام
اي جان من جانان من
گر سوي دريا هم روي
قاموس دريا هم شوي
من در پي ات آواره ام
تا عمق جان جانانه ام
گر تو ستاره هم شوي
در كهكشان ها گم شوي
جاسوس افلاكت شوم
بازم به راهت فاتحم
عشقت به دل اي منجلي
اين سينه را كرد صيقلي
اي نور چشمم دل بده
اين سينه را آذين بده
اين آبله از پايم بكن
اي يار
اين جاده را آخر بده
محمد نظريان پور
سحرگاه4 آذر
عزيز من
تو رفتي و گم شدي توي سايه ها
منو رها كردي ميان اين همه سياهه ها
عزيز من
تو بستي و شكستي
پنجره ي نگاه را
به سوي عشق به سوي خود
عزيز من
تو بردي و تشنه گذاشتي مرا
بر ساحل عشق
خط سياه زدي به دفتر قشنگ خاطرات من
بكش هنوز هم بكش
سياه كش
عزيز من
گلهاي رازقي باغ
بدون دست مهربان
بدون باغبان
به خشكي دلم شبيه شده است
صداي من به سان خستگي پنجره
زوار در رفته ي در و نالش حنجره
و سوت سوز
شبيه شده است
عزيز من تو رفتي و تنها گذاشتي مرا
با اسم خود
با كلك
منم داد مي زنم
به درك درك !!!
محمد نظريان پور
3 آذر 86
كاغذ مچاله ي شعر را كدام واژه به تفسير نشست؟
كاش دلت!!!
كاش دلت براي آن واژه هاي اسير پيچ و تاب كاغذ مي سوخت
من سوختم و ساختم
روزي با همين واژه ها
مي بردمت به ماورا
بالاي عرش كبريا
غرور، زمين گير تو
من روي زمين
در سايه ي گيسوي تو
اما عزيز اين واژه هاست
آن واژه هاي دلربا
تندي مكن با شعر من
اين ها همان افسانه هاست
كه اندر زمين مچاله است
اين ها همان گل واژه هاست
در مشت تو اسير شده است
شعر خرافه
شعر دروغ
شعر زباله نيست!!!
شاعر زباله نيست!!!
تندي مكن با شعر من......
ساعات اوليه 1 آذر86