تبليغاتX
.::صاف و ساده::.

 

یا حسین (ع)

بر روی لبان خیسم

یا حسین جاری می شود...

و لبانم ...

و لبانم از شرم بسته می ماند...

و دیگر هیچ....

واژه ها مردند...

 محمد نظریان پور

۲ روز مانده به عاشورای ۸۶

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 13:52 توسط صاف و ساده |

امشب یاد شبی افتادم...

که پشت لبم سبز شد..!!!
مرد شدم به خیالی !

و هستی آماده بارداری نیش خنده هایم.....

آی...آی....آی

و امشب دوباره حس کردم مرد شده ام...!

یه مرد با چند تار موی سپید ...

و این بار هستی آماده بارداری تلخ خنده هایم...

 

 

محمد نظریان پور

22 دی 86

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 1:57 توسط صاف و ساده |

این بار واژه ها را روی کاغذ نمی آورم !

آن ها را در بادکنکی فوت می کنم

و بادکنک  را رها می کنم در آبی آسمان

 

اما...

اما این بار...

کلاغ پیر قصه می ترکاندش !!!

 

 

محمد نظریان پور

21 دی 86

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 0:30 توسط صاف و ساده |

 

حس تنهايي واژه

كه به دم پرده دريد

يا كه آواز قناري

و دل پر شكوه ي بيد

فصل اغازتبر

حنجره مرد

صدا مانده هنوز

و چشماني كه فقط ديد سفيد

رنگ پر رنگ پليد

حس ماتم

و شروع تازه

و دوباره پر واژه

چشمم کور است و صدا مانده هنوز...

گاهگاهی نفسی می اید می شود واژه ولی...

باز هم می فروشم به  گوش دلی...

مي خري؟...

 

 

محمد نظريان پور.

16 دي 86

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 20:6 توسط صاف و ساده |

دوره گرد غزل خوانم من

سبدي دارم پر احساس شقايق

و لباني تاول زده از درد دقايق

سبدي بي پايان پر ابي صداقت

و چشماني پر سمت بي نهايت

و تو ان مشتري بي روحي

كه نمي داني رنگ رخسار شعرم

از كدامين واژه گلگون است !!!

 

محمد نظريان پور

14 دي ماه 86

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 20:23 توسط صاف و ساده |

تقديم به نوزاد دختري كه همينك در گيتي چشم به جهان مي گشايد و تقديم

 به همه ي زنان عالم خواه مادر باشند خواه نه.

 

قبل ميلاد مسيح

قبل تر آري قبل تر...

قبل ميلاد زمين

.

يكي بود يكي نبود

غير از خداي مهربون

كه نه زمين بود و نه زمون

هيچ كس و هيچي نبود

خدا بود و خدا بود

.

خدا به اقتضاي رحمت

دست بزد به خلقت

و آفريد و افريد...

فرشته ها يكي يكي

يكي درشت و تپلي

يكي قشنگ و ماماني

و ديگري و ديگري...

به قدرتش وجود شدند

.

و بال بال زنان

به گوش هم نجوا كنان

به انتظار خلقت بزرگ او به صف شدند

 

يكي كه بالهاش به گستره

وسيع تر از قشنگي گل رز است

به ديگري بگفت:
خدا به هستي خواهد كه دهد شور و مستي

گويند هر انچه خواهد آمد از حرمت او يافت هستي

.

ديگري گفت مگر چيست اين؟!!!
گفت :
فصل زيباي زمين

اوج تكرار محبت بي كين

حرمت نام گذشت

انحناي گلبرگ

خنده ي يك كودك

افتخار هستي

عطر ياس و مستي

گرمي يك بوسه

غزل ناب زمين

و شعور ساحل وقت طوفان

با شكيباييدن درد

با دلي پيوسته خسته

با نواي لاي لاي

....

ديگري گفت:

آه ..اين همه زيبايي

اين همه شيدايي

و شكيباييدن درد!!!

گفت: آري..آه..آري

و زمين مفتخر است

به چنين اسوه ي مهر

اول بي اخر

مادر....مادر

 

محمد نظريان پور

اول ژانويه 2008

بربر با 3 شنبه 11 دي 86

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:19 توسط صاف و ساده |

 

اين خانه چنين است

بي واژه و بي مايه...

ملهوف دو صد چندان

چشمان نظر پاره

منزوع شكمهايي چو پاتيل و پاتيله

اين خانه چنين است همسان ويرانه

اي دوست نبود اينجا وارون و ويرانه

وارث شده اند اينجا هر چه خل و ديوانه

واشي كلامم گير سر زن تو به داروغه

خستم.... از ديدن زين مهد دوسر پاره

گوي و بر گير و دندان گير...

گويد و گيرد و دندان گيرد.....

جان و جگر مظلوم اين خانه....

 

محمد نظريان پور

شنبه 8 دي ماه 86

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:51 توسط صاف و ساده |

امروز

دوباره خدا را انگشت به دهان ديدم.!!!
از من...

از تو...

و....

 

دوباره ياد تو....

همبستر نشده نام كودك دلبندت را انتخاب كرده بودي!!!
نه ماه است نديدمت....

و تنها ماندي.

با عروسكت...

بالشت...

اتاقت...

و صداي گوگوش !!!

آخرين بار از دست نيمه سرد فروردين سيلي خورده

اب بيني روان شده

دستكش در دست

با دماغ قرمز شده ات.

ديدمت !!!

و اينك زمستان و خاطره ي زنده شده ات !
و ياد ذهن حامله ات !
عروسكت ...

بالشت....

وبستر داغت...

و دستان عرق كرده ات

.....

خجالت نكش.

حتي ازخدا

چرا كه سالهاست از ما در عجب است !!!
امروز با دود سيگار

جز طرح حلقه !

تو را نيز تصوير كردم.

با همان دستان خيس عرق كرده ات.

طرح زدم از تو بر

فضاي اتاقم. و تو مهمان شدي....

زود رفتي...

انگار هنوز عادت زود رفتن را زياد نبرده اي !!!
....

دوباره مي سازمت...

اين بار با موهاي افشان.

عطر اگين.

 معطر شده به عطر سيگار

عروسك گونه...

باز با همان دستان عرق كرده !

اما در كنارت اين بار سياهي بنشسته !!!

سياه تر از پر كلاغ

اري سياه تر از سياه..در اميخته با خونت !
و سفيد يت را لكه دار كرده

خاكستري شدي.

رنگ دود سيگار من

رنگ دلت...

رنگ .....

ديگر تصويرت نخواهم كرد !
نه ماه ست كه ند يد مت

 

كودك خيالت را بزا....

و نامش بگذار وفا !!!

 

محمد نظريان پور

4 دي 86

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 20:1 توسط صاف و ساده |

زندگی چون قفسی است.

قفسی تنگ پر از تنهایی

و چه خوب است لحظه ی غفلت ان زندانبان

بعد هم پرواز.......

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:25 توسط صاف و ساده |