صفاي دل شده مايه ي خنده
سگ باوفاي درون انگار مرده
هر چه دچارتر
چاره چمچاره تر
لعنت به صداقت
به سوز صداي رفاقت
دلم به آخرين هديه ات خوش است.
به اسيري اتاقم به تنهايي و سكوتش خوش است.
تو تحفه ي روزگاري
و شر تحفه ي تو
اي شر مادر زاد
گوش گير اين فرياد
من اينجا محكم و استوار خواهم ماند
پنجه در پنجه ي تاريكي ،غرقه ي نور خواهم ماند
پرده ي غم روزي آخر مي درم
فاتح تاريكي من خود خورشيد مي شوم.
من
خود خورشيد
مي شوم......
7 آذر 86