تبليغاتX
.::صاف و ساده::. - سقوط بچه كلاغ زشت هم عجيب نيست

وقتي كه تبر برداشتي

تا به ريشه ي درخت زني

به بچه كلاغ زشت روي شاخه هم نگاهي بيانداز

شايد اگر لحظه اي به خوردن استكان چاي نشيني

تلخي اش كامت را

به ياد تلخي سقوط اندازد

خود درخت كه هيچ

كه سالها پابند آن لحظه است

كه تو او را سكه اي سازي

دهي دست كودك بازيگوشت

تا او.......................نه تو

سكه را به كودك فقيري دهد

كه آستين پيراهنش هنوز هم چرك دارد

چرك گرفته از دست نا تميز تو و دوستانت

همان كودك كه در صادقيه

انجا كه مردانگي پيوسته به مابقيه

به او كه زير اندازش همان حصيريست

كه تابستان و زمستان مراقب كتاب و دفترش است

 

 

دل برايت تنگ شده.....

آري عزيز دل

تو بنويس

بنويس

به تكراردر دفترت بنويس

در روزگار نامردمان و نا مردان

سقوط بچه كلاغ زشت هم عجيب نيست.

 

خداي من و تو مگر يكي نيست.؟

مگر خداي ما خداي تبرزن هم نيست؟

من و تو كه تبرمان مداد شكسته ي به آخر رسيده ايست

كه بچه كلاغ هم برايش قار نمي زند.

چه ظلمي مگر به گردون روا داشته ايم؟!!!

 

حصيرت را باز هم بيشتر بگستران

آنفدر كه جا براي دل من هم در كنارت باشد

در كنار تو و ان اقاقي ها ي نا مرئي

كه خدايمان بر مدادت چسبانده .

آري عزيزم بنويس

كه دستهايمان گرچه خاليست.

دلهايمان لبريز از اميد است........

 

7 آذر 86

محمد نظريان پور
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 17:21 توسط صاف و ساده |