تبليغاتX
.::صاف و ساده::. - افسون افسانه ي پاييزي

روزها از پي هم مي گذرد

 

اين چرخه ي تكرار گاه چه عذاب اور مي شود.

 

پاييز رسيد و تو هنوز نرسيدي

 

اين چه راه دشواريست

 

كه اسير پيچ و خم آن شده اي.؟!!!

 

برگ زردي شده ام بر درخت زندگي.

 

برگ طلايي افسون شده ي افسانه ي پاييزي

 

كه همچنان تو را به انتظار نشسته است.

 

كجايي؟!!!


تا بر آستان خاك بوسه نزده ام.

 

مرا درياب.

 

 

شامگاه 22 ابان 86

محمد نظريان پور

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 0:25 توسط صاف و ساده |