تبليغاتX
.::صاف و ساده::. - وفا

امروز

دوباره خدا را انگشت به دهان ديدم.!!!
از من...

از تو...

و....

 

دوباره ياد تو....

همبستر نشده نام كودك دلبندت را انتخاب كرده بودي!!!
نه ماه است نديدمت....

و تنها ماندي.

با عروسكت...

بالشت...

اتاقت...

و صداي گوگوش !!!

آخرين بار از دست نيمه سرد فروردين سيلي خورده

اب بيني روان شده

دستكش در دست

با دماغ قرمز شده ات.

ديدمت !!!

و اينك زمستان و خاطره ي زنده شده ات !
و ياد ذهن حامله ات !
عروسكت ...

بالشت....

وبستر داغت...

و دستان عرق كرده ات

.....

خجالت نكش.

حتي ازخدا

چرا كه سالهاست از ما در عجب است !!!
امروز با دود سيگار

جز طرح حلقه !

تو را نيز تصوير كردم.

با همان دستان خيس عرق كرده ات.

طرح زدم از تو بر

فضاي اتاقم. و تو مهمان شدي....

زود رفتي...

انگار هنوز عادت زود رفتن را زياد نبرده اي !!!
....

دوباره مي سازمت...

اين بار با موهاي افشان.

عطر اگين.

 معطر شده به عطر سيگار

عروسك گونه...

باز با همان دستان عرق كرده !

اما در كنارت اين بار سياهي بنشسته !!!

سياه تر از پر كلاغ

اري سياه تر از سياه..در اميخته با خونت !
و سفيد يت را لكه دار كرده

خاكستري شدي.

رنگ دود سيگار من

رنگ دلت...

رنگ .....

ديگر تصويرت نخواهم كرد !
نه ماه ست كه ند يد مت

 

كودك خيالت را بزا....

و نامش بگذار وفا !!!

 

محمد نظريان پور

4 دي 86

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 20:1 توسط صاف و ساده |