حس تنهايي واژه
كه به دم پرده دريد
يا كه آواز قناري
و دل پر شكوه ي بيد
فصل اغازتبر
حنجره مرد
صدا مانده هنوز
و چشماني كه فقط ديد سفيد
رنگ پر رنگ پليد
حس ماتم
و شروع تازه
و دوباره پر واژه
چشمم کور است و صدا مانده هنوز...
گاهگاهی نفسی می اید می شود واژه ولی...
باز هم می فروشم به گوش دلی...
مي خري؟...
محمد نظريان پور.
16 دي 86